هنوز هم از پس اين همه سال که گذشته است ،مزار شهيدان ،با ان سماع غريبانه پرچم ها ،با ان قاب هاي نقره اي رنگ که پرند از يادگارهاي معصوم يک زندگي ،با ان غبار غمگيني که روي سنگ ها را گرفته ،مامن شگفتيند براي لحظه اي فرار از اين هياهوي تمام نشدني
ميان ان دالانهاي دلنشين ،خاصه اگر تنها هم باشي ،احساس مي کني از دنيا رفته اي و مثل يک گنجشک که بي هيچ تعلقي هر لحظه از سويي به سويي مي رود ،آزادي .....
هنوز نوروز بود و سکوت ..اما...سکوت شگفت دالانهاي معصوم ان قطعه قديمي را اين بار مويه هاي غريبانه زني ميشکست ،نزديک تر رفتم ،چه حقيقت محزوني بودان صداي روشني که از ميان مزارها به گوش ميرسيد ،چه قدر ميشکند ادمي از شنيدن صداي زني که پس از سالها امده است ،در روزهاي عيد ،در روزهاي مهماني رفتن ما ،کنار مزار محبوبش و دارد عاشقانه نجوا ميکند،و چنان مي گريد که انگار جدايي همين ديروز بوده است
خوب نميشنيدم چه ميگفت ، طاقت هم نداشتم که بشنوم ،اما خدا خدا ميکردم که
ميان حرفهايش ،از بي مهري و نامردي و نامرادي روزگار حرفي به ميان نياورد
خدا خدا ميکردم که نگويد اين سالهاي تنهايي بر او و طفل کوچکش که حالا مردي شده چه گذشت ،که نگويد روزگار چه روزگار غريبي شد پس از تنهايي....
من داشتم ميرفتم اما هنوز چراغ گريه روشن بود
