شعبده تازه بلاگفا
کنار نظرات تاييد نشده عددي وجود دارد که نشان ميدهد کامنت در آن موجود است اما وقتي کليک ميکني پيام ميدهد که " موردي يافت نشد " ، هر لحظه به رنگي بت عيار درآمد .....
يادداشتهاي محمد دلاوري(خبرنگار واحد مرکزي خبر)
کنار نظرات تاييد نشده عددي وجود دارد که نشان ميدهد کامنت در آن موجود است اما وقتي کليک ميکني پيام ميدهد که " موردي يافت نشد " ، هر لحظه به رنگي بت عيار درآمد .....
حدود هفتاد سال پیش شبه جزیره کره به دو قسمت تقسیم شد ، نیمه شمالی در حوزه بلوک شرق قرار گرفت و نیمه جنوبی در حوزه بلوک غرب ، طی این هفتاد سال مردمی که از هر جهت شبیه هم بودند و سرزمینی که یکپارچه بود به دوکشور تبدیل شد که میشود گفت اکنون از هیچ نظر هیچ شباهتی به هم ندارند ، دغدغه من این نیست که کدام کره خوشبخت تر است یا سیاستهای دولت کدامیک از این کشورها مقبول تر است ، دغدغه من این است که نقش دولت ها را به عنوان موتور محرکه تغییر دریابیم
هیچ متغیری در حرکت کشورها به سمت توسعه موثر تر از حاکمیت و حاکمان نیست ، فرهنگ و تاریخ و آداب و رسوم و غیره همه تحت لوای اراده دولتها قابل تغییر است . دولتها میتوانند فرهنگ تازه بسازند ، بر فرهنگهای پیشین غلبه کنند ، اداب و رسوم جدید بیافرینند ، بر بستر اداب و رسوم گذشته خیمه بزنند ، مردم را سالها تحت لوای باورهای تازه یا کهنه یا کهن به عقب ببرند یا به سمت جلو بکشانند ، برای تغییر وضعیت جوامع موتور محرکه ای عظیم تر از حاکمان سراغ دارید ؟
صدرا تازگيها تابلوي توقف ممنوع و ورود ممنوع رو يادگرفته ، امروز يکي از اين تابلوهاي سبز که جهت مسجد رو نشان ميده به من نشان داد و پرسيد : "بابا اين تابلوي مسجد ممنوعه ؟ "
در یک تابلوی زیبا از یک روستای زیبا ، چوپانی زیر درخت سرسبزی مشغول نواختن نی است ، آن سو تر گوسفندان در مرتعی سرسبز چرا میکنند ، از دود سفید دودکش کلبه ای در روستا میشود گرمای مطبوع اجاق خانه را احساس کرد ...اسلاوی ژیژک میگوید : این تابلو وافعیت روستا نیست ، تصور ذهنی یک نقاش فئودال از یک روستاست و گرنه روستای واقعی هیچ وقت این همه " امکان " و " مزیت " و " برتری " را یک جا کنار هم ندارد ، روستای واقعی تصویر مرکبی است از زیبایی و رنج
تصویر ذهنی انسان مدرن هم از سنت گاهی شبیه همان تابلوی زیباست ، دیگر دسترسی به سنت محض غیر ممکن شده است ، این سنت دست چین شده که در خانه اغنیاء در قالب گلیم و کوزه و تابلو فرش نمودار شده ، چیزی است شبیه همان تابلوی نقاشی
پيرزني که به عصا تکيه کرده و خياباني که اميد رسيدن تاکسي در آن نيست پاي مرا ميبرد روي پدال ترمز
-خير ببيني مادر ، هيچ کس سوارم نميکنه ، مسلموني رفته از اين مردم
-سلامت باشي مادر ، حالا کجا ميري ؟
-روضه
-کجا هست محل روضه
-يادم رفته ، ...کجا بود خدايا
-وحشت زده پرسيدم : يعني شما آدرسشو نداري ؟
-داشتم ، يادم رفت ، فقط ميدونم " مليحه خانوم " اونجا روضه ميخونه
همراه بانوي سالخورده دربه در کوچه و خيابانيم ، به هر بانوي نورانيي که ميرسيم ميپرسيم " اونجا که مليحه خانوم روضه ميخونه ميدونيد کجاست ؟" ....به هر پرچمي که بالاي در خانه اي آويزان است به دقت نگاه ميکنيم شايد در و ديوار به چشم مسافر اشنا بيايد ،بالاخره ....ميرسيم .....بانوي قامت خميده ميرود به شوق شنيدن روضه مليحه خانوم و من روي آن همه وعده دعايي که به من داد حساب ميکنم ، به خيابان اصلي که برميگردم ، پيرمردي دست تکان ميدهد ، توي دلم ميگويم ، شرمنده پدر ،سهم مسلمانيم راداده ام من
کتابخانه دیجیتال کتابخانه ملی را که نگاه میکردم برخوردم به لینک ده گزینه برتر ، یعنی ده کتابی که بیشترین بازدید کننده را در این کتابخانه دیجیتال داشته اند ، مشتاق شدم بدانم ، عناوینی که فرهیختگان ما بیش از همه مشتاق خواندن آنها هستند چیست ،هشت کتاب از ده کتاب برتر اینهاست
قرابادین حکیم شفایی ، رساله ای ناشناخته در سحر و طلسمات ، دستور معما ، مفاتیح المغالیق ، عجائب المخلوقات ، رساله در رمل ، زبده الرمل ، قرابادین مجمع الجوامع
لابد برای دانشمندان علوم غریبه ، هر کدام از این کتب بسیار ارزشمند است و خواندنی اما شگفتی من از این است که چه شده که هشت کتاب از ده گزینه پربیننده کتابخانه دیجیتال ملی ایران در حوزه رمل و طلسم و راههای گشودن گره های ناگشودنی است . به خودم گفتم چه خام اندیش بودیم که خیال میکردیم عالمان علوم غریبه اصولا اهل وب گردی نیستند ، نگو آخر اینترنت بازی خود حضراتند با این حساب ، یا شاید این نیست و در کار فرهیختگان و کتابخوانهای این مملکت یک گره ناگشودنی افتاده که جز به دانش رمل و اسطرلاب باز نمیشود یا شاید جماعت اهل علم از بس که دیده اند سکه اشان از اعتبار افتاده ، وهم برشان داشته که شاید کسی برایشان طلسمی نوشته ، افتاده اند در پی آب باطل السحر و مشتاق شده اند علوم انسانی و تجربی را یک طرف بگذارند و دست به دامان علوم غریبه شوند،که گفته اند " شود آیا که خرامان ز درم بازآیی ..گره از کار فروبسته ما بگشایی ...
یک مطلب بلند و بالا نوشتم و دکمه ارسال را زدم .... پیام خطا آمد که خطایی پیش آمده و برای دیدن دوباره مطلب دکمه بازگشت را بزنید ، وقتی زدم ، یک صفحه سفید آمد و تیتر مطلب قبل که الان این بالاست ، ...یعنی نوشته ام را به باد فنا داد این بلاگفای نامرد ، پستم را حلالت نمیکنم بلاگفا که اینقدر آدم را خون دل میدهی ..........
وقتی به این فنجان نیمه خالی روی میز نگاه میکنم در چشمم ظرف مدوری میاید که در آن میشود چای نوشید ، همین ، اما مگر این نیست که من برای شناخت این فنجان دارم ان را از صافی این " عقل " عبور میدهم که سالهاست از دانسته ها و پیش فرض ها و تعریف ها و توهم ها و هشدارها انباشته است . این عقل که باکره نیست ؟ هست ؟ آنقدر در این سی و هشت سال به هرکه رسیده ، چیزی شنیده و چیزی دیده که حالا حکم آدمی را دارد که کوهی از بار را در دست دارد و از لای آن همه بار و بنه دارد به دنیا نگاه میکند
حالا اگر بشود باروبنه سی و هشت ساله عقل را زمین بگذارم و دوباره به این فنجان نگاه کنم نکند چیز دیگری ببینم ! نکند یکباره این فنجان ساکت سرد بی معنا ، کوهی از معانی را در برابر م بگشاید ، نکند با پوزخند نگاهم کند که چقدر ساده بودم که این همه اسرار نهفته در آن را درنمیافتم ، نکند یکباره سر بگردانم و دریابم این جهان جای دیگری بود و من نمیدیدم ، حرف دیگری داشت و من نمیشنیدم ، ....نکند این فنجان یکباره نهاد ناپیدای ناآرامش را در برابر من اشکار کند ، نکند در جان این فنجان ، رازی است که از چشم من پنهان است ، بعد فکر میکنم خب همین لاطائلات از مجرای همین عقل باردار ناباکره به ذهنت خطور کرده دیگر ، نیست ؟ پس منتظر ظهور کدام جهانی در برابر خویش ؟ این سئوال بزرگ دارد عذابم میدهد که ایا جهان چیزی جز آن است که " زندگی " کرده ایم ؟.....
میگویند وقتی شمس در آسمان دل مولانا طلوع کرد به او فرمود که دیگر متنبی نخوان ، ..چگونه مولوی متنبی نخواند آخر پدرآمرزیده ، تمام عشق این شیخ همین شعرهای شاعر عرب است ، ...تمام عشقش هست که هست ...همین که چسبیده ای به این چهار کلمه یعنی آزاد نیستی ، با لگد بزن زیر آن کتاب و رها شو ...لابد اگر خشک مغزی مثل من از آنجا رد میشد به سرعت این دستور را در فهرست دستورات صوفیه میگذاشت که بلی ...متنبی اگر میخوانی بگذار کنار و از فردا پیروان خودشیرین راه می افتادند در خیابانها که هر چه کتاب متنبی است از بازار جمع کنند و یک انجمن درست میکردند که با خود متنبی و کتابهاش و آبا و اجدادش مقابله کنند و بعد دو تا انجمن درست میکردند که مضرات متنبی خواندن را احصا کنند و الی آخر ....مادرمرده شمس میخواست یک زندان را خراب کند ، یاران از خرابه های آن زندان هزاران زندان تازه میساختند ....
اگر دیوار این مدرسه کمی کوتاهتر بود ، قلاب میگرفتم که غزالی اول و در پیش من ، جان به دربریم از این کهنه مدرسه ، جان به دربریم از این شیخوخیت متصلب پر از دلهره ، رها کنیم خویش را با مولوی در خیابان پشتی این همه نام
با انالحق گفتن منصور سرسازگاری ندارم به هیچ ، با جنید و بغداد و ان خانقاه کهنه از یاد رفته کاری ندارم ، نه اینکه پشت سر بگویم ، آن شب که کنار دجله نشستم تا نیمه شب ، به پاره های سوخته تن برباد رفته آن بزرگمرد همه چیز را گفتم ، من کلاهم به بسطام اگر بیفتد سراغ از بایزید نمیگیرم ، من دلم چراگاه آهوان که هیچ ، چراگاه اسبان و استران شده است ، این دل است یا ده است که من دارم با این همه مرغ و خروس که درآن میچرد ، با این همه زمین سوخته ، با این مردم غریبه ، با این شلوغیهای سر چراغ که گوش ادمی را کر میکند ، با این بازار مکاره که نمیشود سر بی سودا داشت دران ، یا امن رفت و امان برون شد ، یکی سر از حجره شب برون آرد و بگوید این دل است یا ده ، بگوید ایمانم زیر پای که مانده که چنین از هم پاشیده ، رویایم در کدام رودخانه افتاده ، چه شد مرا که شدم امام این جماعت ، چه شد مرا که دلبسته صدای تق و توق این همه نعلین شدم و به آواز این همه کفش ، خودم را از صف نعال کشیدم به صف رجال ، .....بیا برو از قلاب من بالا ، امام غزالی ، ... برو ،
بي هيچ ترسي دستش رو از پنجره ماشين داخل ميکنه و کيف بانو رو برميداره و با ارامش تمام از لابلاي قطار ماشينهاي منتظر چراغ سبز فرار ميکنه ، کيف بانو يعني چهارميليون تومن طلاي ناقابل و يک گوشي موبايل ،ماجرا رو وقتي ميفهمم شال و کلاه ميکنم به سمت کلانتري و توي راه با نبوغ بي نظير کارآگاهي تصميم ميگيرم زنگ بزنم به جنابان دزد و بهشون بگم " هي پسر ! يه پيشنهاد دارم واست ، حاضرم اون کيفو به قيمت خوبي ازت بخرم " منتها دزد داستان ما که برعکس من فيلم وسترن زياد نديده ، کلا گوشي رو جواب نميده که حالا حاضر به معامله بشه يا خير
صدرا به شدت ناراحته که چرا با وجوديکه تفنگش همراهش بوده نتونسته دزد و دستگير کنه ، سعي ميکنم دلداريش بدم ، خودش ميگه : اخه بابا دستبند همرام نبود که ..وگرنه دستگيرش ميکردم ، حرفشو تاييد ميکنم تا بچم جلوي پليساي کلانتري يه وقت کم نياره ، بچه هاي با محبت کلانتري با مهرباني تحويلم ميگيرند و منو تصور کنيد که تو اون هاگيروواگير که بانو در حال اشک ريختنه شاداب و سرحال دارم با بچه ها عکس يادگاري ميگيرم ، خوشبختانه جناب سروان از صرفا جهت اطلاع راضيه و اين پيروزي مهمي براي من به حساب مياد در راه مبارزه با دزدا ، جناب سروان البته گلايه ميکنه که حقوقش ماهي هفتصد تومنه و تلويزيون براي حل اين مشکل هيچ کاري نکرده ، (داخل پرانتز عرض کنم خداوکيلي چطوري روتون ميشه به بزرگواران زحمتکشي مثل اين دوستان هفتصد تومن حقوق بديد )، جناب سرهنگ که رييس کلانتريه ميگه ، امروز اين نهمين مورد کيف قاپيه تو حوزه استحفاظي من ، يه ضرب و جمع که ميکنم تعداد کلانتر ي هاي تهران رو با اين عدد ، احساس تگزاس پنجاه سال پيش بهم دست ميده و با خودم ميگم حتما اين امارا کار استکبار جهانيه و گرنه مگه ميشه ...منتها جناب سرهنگ هرچند چهارشانه بود بزنم به تخته ولي شباهتي به استکبار جهاني که نداشت هيچ خيلي هم نازنين بود ، جناب ستوان که با تفنگ و فشنگ و مجهز از راه ميرسه احساس ميکنم زحمت رو کم کنيم بهتره ، ستوان ميگه شمارو که تو کلانتري ديدم فکر کردم قراره بازداشتتون کنيم ، مهمون ما باشيد يه چند روز ، زورکي خنده اي تحويل ستوان ميدم و براي اينکه اين لطف محقق نشه ، تصميم ميگيريم سه نفري کلانتري رو ترک کنيم
صدرا چنان آقا دزده آقا دزده اي راه انداخته که آدم ميترسه به اين آقايان محترم ، از گل کمتر بگه ، چهره نگاري که در اداره اگاهي تمام ميشه يک نسخه از عکس آقا دزده را هم تحويل ما ميدند ، در حال برگشتن گرم صحبتم که عکس مربوطه رو توي دستام لوله ميکنم ، صدرا با ناراحتي فرياد ميزنه ، بابا چيکار ميکني چرا عکس آقا دزدرو لوله ميکني ؟ به خونه که رسيديم ، برق رفت و ما دوساعت زير نور شمع وقايع اين روز تاريخي رو مرور کرديم
وقتی از جی میل خارچ میشم ، صفحه عموفیلتری ظاهر میشه که در آن نوشته " قربونت برم دسترسی ممنوعه " هی میخوام بگم ، عمو من در حال تو رفتن نیستم ، ساین اوت کردم ، دارم برمیگردم ، دیگه هر اتفاق بدی که بایست میفتاد افتاده ، عمو که اما یه کم گوشاش سنگینه ، هی تکرار میکنه ، ساین اوت چی چیه بچه ، دسترسی ممنوعه ، قربونت برم ، ممنوعه .....
، دلم میخواد یه جوری بهش بفهمونم که عمو اینقد نگران من نباش اما عمو گوشش بدهکار نیست ، روزگار غریبیه ، عمو بدجوری نگران منه ، منم بدجوری نگران عمو
ساعت به این ساعتها که میرسد ، کم کم صدای التهاب شهر ارام میگیرد، سکوت مثل نسیمی که از سمت دجله بر صورت جنید میخورد ، حال را حالی به حالی میکند ، خستگی روز مثل خماری باده روی پلک هایت مینشیند و طعم لذت بخش یک اواز میکشدت به سمت موسیقی کلمات ، اغراق نیست اگر بگویم این حال خوش پر از غم ، طعم لحظه ای را دارد که کوه را بالا رفته ای و از پی ساعتها درنوردیدن سنگ ، جنازه ات روی قله افتاده است و نفست به شماره
حالا اصلا چه میخواستم بگویم که رد کلام به اینجا رسید نمیدانم که شیرینی این حال خوش این است که نمیدانی چه میگویی اما هر چه میگویی برای خودت دستکم خوش است هرچند برای دیگران خزعبل
یک دست در کمر باریک یک استکان چای و دست دیگر در لغزش روی صفحه ها، نه اینکه بخوانی کتاب را ، نه ، داری با سطور مغازله میکنی ، هوس خواب نداری اما به خواب نه نمیگویی که بگذارد تو در هپروت تنهایی و چای رها شوی
حق داری بخندی ، خودم هم اگر از این مجلس خرابات سلامت به درروم ، در میانه روز که امواج دلمشغولیهای روز روحم را میفشرد ، به این نوشته ها میخندم ، این نوشته ها در هجوم افتاب وقیح روز رنگ میبازد ، بی خماری مداوم شبانه وهم جلوه میکنند ، در برابر قامت و قیامت عقل دست و دلشان میلرزد ، پس این شب نوشته ها را یا شب بخوان یا در هنگامه روز هر چه میخواهی به آن بخند
گر زحال دل خبر داری بگو
ورنشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو
"و" بده .......
سخنراني سيد حسن را ميديدم ،يکباره دوربين ناغافل رفت روي يکي از صفوف امت حزب الله ، ديدم عجبا که اگر جمعي از امت حزب الله که از قضا آن جلو ملوها هم نشسته بودند ، پايشان به ايران برسد ظرف سه ثانيه گشت ارشاد ميبردشان براي اخذ تعهدات و غيره ...با خودم فکر کردم در انقلابي ترين شکل فکر کردن هم ميشود جور ديگر فکر کرد ، دور از جان شما ، گلاب به رويتان فکر کنم از راه به در شده ام
بالله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
به خصوص آوارگی کوهم آرزوست ، بیابانم هم آرزوست ولی جنگل باشه بهتره ، با امکانات کامل ، یه کتابخونه کوچولو ، اینترنت پرسرعت هم باشه بهتره البته منهای سایتای خبری ، صبحونه رو تو تراس صرف میکنم ، عصر لطفا چایی برام بیارید ، تو این قوریا که زیرش شمع روشنه ، ...حالم ...خیلی خرابه ، ....حالم جنگل میخواد .....لااقل یه ماه .....
این هفته صرفا جهت اطلاع "چهل هفته " میشه و چهل هفتگیش با دو تغییر همراهه ، اول اینکه زمانش باید کاهش پیدا کنه به 4 تا 5 دقیقه دوم اینکه سه دنگ برنامه سند میخوره به نام یه دوست عزیز و یه همکار نازنین ، یعنی از این به بعد ، من یک هفته در میون خدمت میرسم
راستش چهل هفته ، زمان آنچنان طولانیی نبود ، منتها به من خیلی طولانی گذشت ، نه اینکه کار سخت بود ،.... نه ، ....خیلی پر ما جرا بود ....نمیدونم راستش ....الان به زحمت یادم میاد روزای قبل از صرفا رو .....
اينکه با هزار بدبختي بايد جاي پارک ماشين پيدا ميکرديم ...اينکه به فاصله دو متر از هر طرفت يکي داشت جيگر باد ميزد ، يا اش رشته ميخورد ...اينکه مدام يه توپ بدمينتون يا واليبال ميفتاد تو سفره ات ...اينکه اگه يه دعوا نميشد اصلا سيزده به در ، به در نميشد ...اينکه زمين رو ات و اشغال ميوه و اجيل تسخير ميکرد بعد رفتن همه .....اينکه رابين هود رو براي بار بيستم ميديديم ...اينکه غروبش يادمون ميفتاد که تمام شد تعطيلات ...اينا واسه ما يه سيزده به در تمام عيار بود تو شهر ....به هر چي حس نوستالژيک داشته باشم به اين يکي ذره اي ندارم ، هيچ وقت هم نفهميدم که اين " سنت " رو گذاشتند ما باهاش کيف کنيم يا ما رو افريدند به هرمکافاتي اين "سنت " ها رو سرپا نگهداريم ؟
آلیس پرسید:خواهش می کنم بگو از کدام راه باید بروم.
گربه گفت : بستگی به این دارد که کجا می خواهی بروی.
آلیس گفت : خیلی برایم مهم نیست!
گربه گفت : اگر اینطوری است پس خیلی هم فرقی نمی کند که از کدام راه بروی!
برگرفته از کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» نوشته لوئیس کارول
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت .
اما یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است. آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: «گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ». وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین ها. چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد «آی گرگ، آی گرگ» چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است. مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم.
اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند. بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از «گاز» سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند.
در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: «خود کرده را تدبیر نیست». یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان «چوپان دروغگو» را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش ازهر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.
اما معلم مدرسه که آن جا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست راستگو باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه گوسفندان، چماق و سگ های نگهبان خود را به یک نفر نسپاریم.